ادبیات

نوشته های رسیده       عکس های رسیده

short cut to Archive in English

Magazine in English

شکر میان کلام

مقاله های انتخابی

Contact Us
پیوند با ما


 مشاغل ایرانیان

Links

همگانی


گفتارها

شماره 1950 نشریه، چهارشنبه 1 مهر 1388 برابر با 23 ماه سپتامبر 2009 از میان نوشته های رسیده به انتخاب نشریه پوشه، شماره 224

صفحه نخست نشریه پوشه



« از میان نوشته های رسیده به نشریه پوشه شماره 224 »
1 - این نوشته را  بخوانید و تصاویر آنرا ببینید و داوری کنید که در این جهان پهناور چه موجوداتی با چه آداب و رسوم غیر انسانی و وحشیانه ای زندگی می کنند، و در قرن بیست و یکم که بشر به فضای بی پایان دست اندازی کرده، در یعضی کشورهای عقب افتاده چه جنایاتی بنام دین و سنت انجام می شود و چه انسان های معصومی قربانی این ندانم کاری ها و پس افتادگی های ذهنی می شوند . نوشته را بدقت بخوانید و عکس ها را تماشا کنید و خودتان داوری کنید .
شيلان دختر هفت ساله كرد در حاليكه لحظه اي لبخند و تبسم از چهره اش محو نميشود ,در خانه همسايه با دختران همسن و سال خود به انتظار میهمانی كه مادرش به او قول داده است نشسته است.اما واقعيت اين است كه میهمانی در كار نيست و او و 5 دختر خردسال ديگر همسايگي تا دقايقي ديگر ختنه خواهند شد.ختنه دختران عملي است كه قرنها در كردستان عراق انجام ميشود.
كاتيب پيرزن 91 ساله اي كه از اين عمل حمايت ميكند ميگويد: ختنه براي پاك شدن روح زن از مسائل جنسي واجب است چرا كه با اين عمل روح زن پاك ميشود و ميتوان از دست او غذا خورد.او در حاليكه با انگشتش نشان ميدهد ميگويد قسمت بسيار كوچكي از آلت زنانه را قطع ميكنند و به آن صورت هم دردي ندارد .ا همچنين گفت من هم خودم و هم تمام دخترانم را ختنه كرده ام.
شيلان انور عمر هفت ساله با دختران همسايه در انتظار رفتن به مهماني است كه مادرش به او قول داده است. 

شيلان براي رفتن به پارتي وارد اطاقي ميشود كه مادرش در آنجاست. بمحض ورودش يكي از زنان همسايه درب را پشت سر او قفل ميكند و مادر شيلان از او ميخواهد كه لباس زيرش را در آورد.

در حاليكه مادر شيلان سعي در قانع كردن او براي در آوردن لباس زيرش دارد, زن محلي ديگري مشغول آماده كردن تيغ جراحي اش (كه يك تيغ ژيلت بيش نيست )ميباشد.

مه آروب زن 40 ساله كرد كه شغل ختنه دختران در كردستان را دارد مشغول آماده نمودن وسايل ختنه ميباشد. او ميگويد كه اينكار را براي رضاي خدا انجام ميدهد و كار را از مادرش آموخته كه قبلا آنرا بصورت مجاني براي مردم انجام ميداده است

دختران خردسال ديگر همسايگي براي ديدن مراسم ختنه به داخل اطاق مي آيند. شايد آنان كنجكاوند كه از سرنوشتي كه بزودي در انتظار آنان خواهد بود سر در بياورند.

شيلان كه تازه متوجه شده كه پارتي در كار نيست و چه سرنوشتي در انتظارش هست بشدت گريه ميكند و سعي در ممانعت از عمل را دارد
اما بقول زن كرد, بايد كه خواسته قديم تر ها اجرا شود. در نتيجه راهي براي فرار شيلان وجود ندارد. در حاليكه كه دست ها و پاهايش را محكم گرفته اند تا قدرت حركت نداشته باشد مه آروب دخترك بينوا را با تيغ ژيلت ختنه ميكند.فرياد درد شيلان در محله مي پيچد

او مدتها بعد از ختنه از درد بخود پيچيد و گريست

توسط مه آروب و مادرش به شيلان تكه پارچه اي داده اند تا بين پاهايش بگذارد و از خون ريزي بيشتر جلوگيري كند

ساعتي بعد مادر او  براي آرام وراضي كردن شيلان مقداري شيريني و شكلات در يك كيسه پلاستكي به او ميدهد. اما درد و زجر را در چهره شيلان بخوبي ميتوان ديد.

دختر ديگري كه در همسايگي شيلان است پس از ختنه شدن در حال استراحت است و مادرش در اين تصوير عروسكس را برايش بعنوان هديه آورده است. ... « دنباله نوشته ها را در ستون روبرو بازدید کنید »



ايندو دختر خردسال هم قرار بود كه با 6 تاي ديگر ختنه شوند اما "مه آروب" تشخيص داد كه سن آنان بري ختنه كافي نيست.

دختران را پس از ختنه براي استراحت به اطاق ديگري ميآورند

مه آروب , خوشحال از انجام 6 عمل مشغول شمارش پولهايش است. او براي هر ختنه 4000 دينار عراقي معادل 3.5 دلار دريافت ميكند.او در سال بطور متوسط  30 دختربچه كرد را ختنه ميكند

مادر شيلان پس از عمل با چهره اي رضايتمند در حال حمل شيلان بخانه است . وقتيكه از او سئوال شد كه چرا اينكار را با دخترانش ميكند او پاسخ داد خودش هم نميداند
براستی چه کسی جوابگو این جنایت در حق این دختران خردسال می باشد.. تا به کی یک چنین اقوامی از اعتقادات کورکورانه اجدادشان می خواهند پیروی کنند


2 - خب حالا برای عوض شدن حالت صفحه که براستی ناراحت کننده بود اجازه دهید از دوست دیرین نشریه خانم ژاله عالمزاده سپاسی بیکران داشته باشیم بخاطر اینکه این بانوی گرامی مدت زمان بسیاری است که با نشریه پوشه همکاری دارند، و با اینکه تا کنون خود ایشان را ندیده ایم ولی با مهر فروان خود توانسته اند جایگاته محکمی در دل بچه های نشریه باز کنند، بگونه ای که بچه ها احساس می کنند سال های سال است که ایشان را می شناسند . ژاله خانم دستتان درد نکند و امیدواریم همیشه برای ما و نشریه ما یک دوست خوب باقی بمانید . این هم جوک هائی که ژاله خانم زحمت کشیده و فرستاده اند . با هم می خوانیم:
الف -
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى که پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

ب -
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

پ -
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.
يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

ت -
معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت: بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.
بچه‌ها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟
يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.

ث -
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب  سیب هاست
 


3 - دوست گرامی خانم نادره افشاری هم طنز زیر را برای ما فرستاده اند که با هم میخوانیم
اصغری ی عزیزم، الهی قربون قد و بالات بشم، ننه... ننه جون من دارم میرم مکه...هر چی هم میگردم این اکبری رو پیداش نمیکنم... پسر گلم تو رو خدا، تو رو به خاک آقاجونت، این چند تا کلمه رو واسه آقا داداشت هر جور میتونی «برفست»...    پسرم، قربون قد و بالات بشم، واسه آقادادشت بنویس که ننه به قربونت بره که رفتی ینگه ی دنیا و دیگه حالی هم از ننه ی پیرت نمیپرسی... آخه پسر گلم... این کارها چیه میکنی؟ مگه خودت، با همون دهن مثل گلت چند دفعه، بگیریم صد دفعه نگفتی که «هدف وسیله را... یا وسیله.... » چه میدونم ننه جون... من که «سوات» ندارم... میخوام بگم... آخه ننه به قربونت بشه، ننه جون، برای حفظ اسلام عزیز که آدم عاقل دست به دامن کفار نمیشه.... که... فدات بشم گل پسرم....ننه جون، تو رو خدا نیگا کن، رفتی اونجا تو مملکت غربت و دور و برت پر شده از این زنهای بیحیای غربی ی لخت و پتی...
آخه مادرجون آدمو تو یه وجب قبر میخوابونن.... آخه واقعا صرف میکنه که تو واسه رسیدن به قدرت، واسه شاه و وزیر شدن این همه فلان ختنه نشده ی این کفار رو دستمالی کنی و براشون نومه بنویسی و ازشون بخوای بیان زیر علمت سینه بزنن؟! آخه این چه کاریه ننه جون... آخه من جواب خدا را چی بدم... پسر گلم؟

داشت یادم میرفت ها، ننه جون، جونم برات بگه... از همون پولها که برام فرستادی.... دسته دسته... که ننه مجبور شد بره خوردشون کنه و تازه تومنی دوزار بده به این مجتهد مسجد شاه سابق که براش حلالشون کنه... والله تنم داره مثل بید میلرزه... والله پسر جون خوبیت نداره... آدمو تو یه وجب جا میخوابونن... حالا ننه ات باید عینهو گلین[1] خانوم، همسایه ی بابا بزرگت... تا به جده نزدیک میشه، هی بزنه تو سرش و خدابیامرزی واسه تو و بابات از خدا بخواد... باهاس مثل ابر بهار اشک بریزه که خدایا، خداوندا، اونو ببخش، این اکبری رو ببخش... بچه ام، بچه اس... خره... نمیفهمه که پول کفار برکت نداره... این مرتیکه کیه لیدین [مایکل لدین] و چی میدونم چاموسچی [نوآم چامسکی].... والله پول اینا برکت نداره ننه ها... از ننه گفتن..
ببین پسرجون... اگه این کفار کمکت کنن و بیارنت سر
 « دنباله نوشته ها را در ستون روبرو بازدید کنید »

 


 ِ کار، چند روز بیشتر طول نمیکشه که مرده باد/زنده بادها شروع میشه ها! ننه جون... من خوبیتو میخوام پسرجون... ننه، به خداوندی ی خدا ننه ات این گیساشو تو آسیاب سفید نکرده ها... الهی ننه فدات شه پسرم... والله من از نکیر و منکر و شب اول قبر و سوال و جواب اونجا خیلی میترسم ننه جون،... راستی ننه جون «سی. دی.» ی شب اول قبرو که واسم فرستادی، گوش کردم؛ مرسی ننه جون، دستت درد نکنه، کلی صفا کردم، ولی ننه جون، کلی هم ترسیدم؛ به خداوندی ی خدا خیلی از آخر و عاقبتت میترسم ننه جون
حالام که دارم میرم زیارت... داره تمام تنم عینهو بید مجنون میلرزه... راستی ننه جون... این راسته که میگن تو مملکت غربت تو شاه پسر ننه «یکاره» قمارباز شدی؟ راسته که میگن هی به مردم سور میزنی و سرشونو کلاه میذاری ننه؟ آخه مگه یادت رفته پسر گلم اونوقتا رو که همچین زدی تو گوش همین اصغری که بچم تا چند وقت گوشش درست نمیشنید؛ فقط واسه این که بچم یه دفه با این کارتای لعنتی استخاره کرده بود ننه؟
ننه جون... حالا چی شده که اونجا قبح و قباحت همه چی واست ریخته ننه؟ فکر این که پسر نجیب و باحیای من که نمیذاشت چشاش تو چش زنا بیافته، حالا  زنهای لخت و پتی ی رقاص/مطربو دعوت میکنه، میاره تشون تو خیابونای ینگه ی دنیا، گشنگیشون میده که بعد بره باهاشون پز بده.... آخه شاه پسر ننه... مگر اسلام و دیانت، با پول کفار آبیاری میشه، مگه اسلام و انقلاب با قر کمر این زنهای بیحجاب از خدا بیخبر به جایی میرسه؟ آخه ننه جون این چه کاریه که میکنی ننه؟
ننه جون، مگه نمیشه آدم همینجوری شاه و وزیر بشه و نره زیر بال و پر همونا که میگفتی شیطونو درس میدن و شیطون بزرگ و کوچیکن؛ والله ننه جون اینا از تو بجز کهنه ی... چی بگم ننه... نذار دهنم وا بشه... ننه، یادت رفته اونوقتا اگه «تیلیویزون» روشن بود و تو خونه بودی، فوری عربده میکشیدی که خاموشش کنیم ننه جون؟ یادت رفته میگقتی هر کی «تیلیویزون» نیگا کنه، جاش ته ی ته ی جهنمه، ننه جون؟! یادت رفته ننه جون؟ حیام والله خوب چیزیه ننه جون!
ننه، جون ننه، تا دیر نشده بساطتو جمع کن برگرد خونه، اگه نیای، به خداوندی ی خدا شیر صاحاب مرده امو حلالت نمیکنم ننه، آقت میکنم ننه، الهی جز جیگر بزنه این قدرت ذلیل مرده که بچه ی نجیب منو اینطوری از راه بدر کرده... آخه پسر گلم... نونت نبود، آبت نبود، گوگوش دعوت کردنت چی بود...حالا دعوت کردی، سرتو بخوره، چرا حالا براش خط میکشی که پرچمی رو که دوست داره، بیاره، یا نیاره ننه، اصلا به تو چه ننه، شاید اونا دلشون میخواد تو پرچم اونجوری جنازه شونو بپیچن، همه که مث تو نیستن ننه جون که بخوان جنازه شونو تو پرچم سبز سعودیا با اون شمشیر مرتضی علیش کفن پیچ کنن، نکنه ننه «ارمیکا» که رفتی وهابی هم شدی ننه جون... وای خاک عالم به سر من، ننه ات جواب خدا رو چی بده اکبری؟
الهی جز جیگر بزنه این جیفه ی دنیا که بچه ی نجیب منو، که دویست روز اعتصاب غذا کرد و نمرد، حالا داره دستی دستی به کشتن میده ...
ببین، ننه جون، جون ننه برگرد خونه، به خداوندی ی خدا حوضمون ترک ورداشته، ته کوچه... نوه ی علویه[2] خانوم رفته مکه و کلی هم به من پز میده... دیگه کی کار داره که چیکاره بوده زنیکه؟ یا اون یکی گلین خانوم... کی دیگه یادش میاد که چه بلایی سر بچه های هووش آورده... ننه جون.... تو هم هر چی زودتر برگرد بیا خونه، والله خودم میام پیشوازت، خودم برات اسفند دود میکنم، غلط میکنن این لباس شخصیها که اذیتت کنن، این اصغری داداشت باهاشون رفیقه، نمیذاره یه مو از سرت کم بشه ننه چون، تو بیا اینجا، والله از همینجام میشه شاه و وزیر بشی.
مگه این محمودی ی ذلیل مرده نشد ننه جون، الهی فدات بشه ننه ات... مگه تو چی چی ات از این ذلیل مرده ی بی ننه/بابا کمتره ننه جون؟! آخه نونت نبود، آبت نبود، «ارمیکا» رفتنت چی بود؟ والله این پولها برکت نداره ننه جون... والله این مطربا و دلقکا و آوازه خونا برات نون و آب نمیشن ننه جون... اینجا همین ذلیل مرده نوه ی علویه خانوم صد دفعه سرکوفت تو رو به ننه ات زده که... چی بگم ننه جون... تو رو خدا، تو رو به اون ولای علی برگرد بیا خونه... ننه من خودم میرم گیسمو پیش حاج آقا گرو میذارم که کاری بهت نداشته باشن.... ندیدی اونایی هم که تو عراق بودن، از آقا امون نومه خواستن؟ والله کار تو که از اونها بدتر نیست... اونا آدمکش بودن، چی میدونم ننه، میگن تروریست بودن، تو که نبودی ننه جون، بودی؟!
ننه جون... وای ننه به قربونت اون قد و بالات بشه ... تو که آزارت به علویه خانومم نرسیده ... آخه خدا رو خوش نمیاد... والله این پولا از گلوی ننه ات هم پایین نمیره ننه... تو رو خدا برگرد خونه... جون ننه... والا آقت میکنم ننه...
خب اصغری... پسر گلم... هر جور میتونی این چهارتا کلومو واسه آقا داداشت «برفست».... باشه پسرم... زنده باشی... ننه میره که ساکشو ببنده... فردا کاروان راه میافته، از دم همون مسجد شاه سابق قراره راه بیافته... نمیخواد منو برسونی.... ننه جون... تو فقط بگرد این اکبری رو پیداش کن... شیر ننه حلالت باشه... ننه... الهی
خودم برای دفعه ی چهارم دومادت کنم، ننه جون...


4 - دوستی گرامی بنام آقای شهریار فتحی که پنداری یکی از ایرانین راستین مقیم اروپا هم هستند چند خط شعر برای ما فرستاده اند که سراینده این اشعار آقائی هستند بنام  حسن رضوی شباهنگ و شعر هم بر وزن شعر زنده یاد فریدون مشیر ی سروده شده است . با هم به این نوشته و سروده نگاهی می اندازیم و از دوست عزیز آقای شهریار فتحی هم سپاس بیکران بجای می آوریم .
و اما نوشته :
« هم میهنان، و ای عاشقان سرزمین ایران این شعر برای هم میهنان و آوارگانی که سالهاست بخاطر رژیم  اشغالگر و ننگین جمهوری اسلامی قادر نبودند سرزمین مادری خودرا ببینند بسیار زیبا و دلنشین است ، با سپاس از سراینده این شعر و فرستنده آن توسط ایمیل ، مهرورزید پس از خواندن به نظر دیگر هم میهنان نیز برسانید 

پاینده ایران همیشه عاشق ایران بوده و خواهم بود تا آخرین قطره خونم برای رهائی اش مبارزه خواهم کرد و امیدوارم در غربت آرزوهایم را بزیرخاک نبرم همانند دیگر مبارزان و میهن پرستان

شهریار فتحی  یکی از آوارگان

و شعر:
اگر مست و اگر دیوانه هستم
اگر پیمان ماندن را شکستم
تمام هستی‌‌ام گر رفته بر با د
بجرم آنکه یک ایرانی‌ هستم
به هر جا ‌یی که باشم از ته دل‌

سه رنگ پرچمت را مپرستم

***

هوا دارد غبار شور و مستی
چه حالی‌ دارد امشب می پرستی
برای بردن بیگانه از یاد
به دستی‌ باده و حافظ به دستی‌
بگویی‌ای وطن هر جا که هستم
سه رنگ پرچمت را می‌‌پرستم

 ***

من این دیوانگی را دوست دارم
ز خود بیگانگی را دوست دارم
برای مستی و از خود گذشتن
شراب خانگی را دوست دارم
اگرچه دور از آن کاشانه هستم
سه رنگ پرچمت را میپرستم




قابل توجه دوستان گرامی
نشریه پوشه به یاری شما ایرانیان راستین نیاز دارد . اگر ایرانی هستید و سربلند، به ندای ما پاسخ دهید و به یاریمان بشتابید .
برای هرگونه کمک و یاری به نشریه اینترنتی پوشه با آدرس
Email : khosrow22@hotmail.com
پیوند بگیرید