|
دوستان درود بر شما:
1 -
چند ماهی می شد که انقلاب پیروز
شده بود . هنوز هیئت های تضفیه
اداری براه نیافتاده بودند تا از
کارمندان رژیم شاهنشاهی نسق
بکیرید و نفسشان را ببرند . توی
اتاقم در اداره تنها نشسته بودم و
با افکار پریشان دست به گریبان .
پندارم به هر سوئی کشیده می شد .
به همه چیز و همه کس و از همه
مهمتر به آینده میهن . کسی در را
زد . اجازه ورود دادم . یکی از
دوستان قدیم بدیدارم آمده بود .
اگر چه دیدارش غیر منتظره بود ولی
آرامشی بی حساب به جانم ریخت .
دوستی مان بر می گشت به دوران
طاغوت . به آن سال هائی که با پست
کارشناسی کشاورزی در فارم مرغداری
شرکت مرغک همکار بودیم . چاق
سلامتی گرمی کردیم و نشستیم به
درد دل کردن . سخن بسیار بود و
وقت کوتاه . از بچه های قدیم
پرسیدم و از وضعیت شرکت مرغک .
درد دلش شروع شد . یک عالمه گله و
شکایت توی دلش تلنبار کرده و
منتظر یک اشاره، تا همه را بریزد
روی دایره و ریخت . خیلی حرف زد
که مهمترین قسمتش حمله مردم
انقلابی به فارم های شرکت مرغک و
غارت مرغ های مزرعه مادر و کباب
کردن و خوردن آنها بود . موهای
تنم سیخ شد . فارم مرغ های مادر
شرکت مرغک یک مزرعه پرورشی
ژنیتیکی روی دو نوع مرغ بود که
جوجه های یکروزه بسیار گران این
دو نوع مرغ با هواپیما و از کشور
اسرائیل وارد می شدند . پرورش
آنها در این دو فارم بسیار مهم
بود . نمی خواهم توضیح دهم که چرا
این مرغ ها اینقدر اهمیت داشتند،
چون مطلب از نظر علمی بدرازا
کشیده می شود و از منظور اصلی این
نوشته به دور می افتم . فقط می
نویسم که ارزش هر سر از این مرغ
ها تقریبا 110 برابر قیمت یک سر
مرغ معمولی بود . خب حالا شما
حساب کنید که کباب کردن و به نیش
کشیدن این جوجه ها چه خسارتی به
صنعت مرغداری کشور زد ... بگذریم
.
2 -
روز 27 نوامبر 2009 بدیدار دکتر
پرویز قدیریان در دانشگاه
کنکوردیا رفتم تا در سخنرانی
ایشان شرکت کنم . مراسم با تأخیری
معمولی که مخصوص جلسات ایرانی است
شکل گرفت . در آغاز حسین صمیممی
با آن صدای شیوایش به شرح مدارج
ترقی و علمی دکتر پرداخت . پس از
او حسین انصاری در باره فعالیت
های انسان دوستانه قدیریان سخن
راند، مطالبی هم در مورد اقتصاد
پزشکی دنیای کنونی ایراد کرد،
گفتارش که تمام شد، نوبت به
سخنران اصلی رسید . آگاهی های
پزشکی و بهداشتی پرویز قدیریان
مثل همیشه مفید بود و کلماتش آرام
به جان می نشست . جای شما خالی
کلی چیز یاد گرفتم . فیلمی هم از
این جلسه تهیه کردم که می توانست
برای علاقمندان بسیار جالب باشد .
مفید و بدرد بخور . فیلم را بمنزل
اوردم . نگاه کردم . هرچند
هماهنگی صداها با هم، تا اندازه
ای اشکال داشت، ولی خیلی خوب شده
بود . یک ویدئو کلیپ کامل . خب
باید این کار را ادیت می کردم .
ادیت کردن یک ویدئو کلیپ هم کار
بسیار وقت گیری است . ساعت های
درازی را روی این کار گذاشتم . با
چه ترفندی صدای شیوای حسین صمیمی
را با آهنگ نرم دکتر قدیریان و
سخنان آرام حسین انصاری میزان
کردم . پروژه داشت پایان می گرفت
. همه چیز آماده بود دگمه استارت
تولید را زدم . کامپیوتر کارش را
شروع کرد . ناگهانی خانمم با یک
فرچه گرد روبی به اتاق وارد شد .
خشمگین و برافروخته . سرم داد
کشید که هزار بار بتو نگفتم که
روی میز کامپیوترت را تمیز کن .
تا خواستم توضیح دهم که بعدأ این
اوامر را اجرا خواهم کرد با همان
فرچه گرد روبی افتاد به جان
کیبورد و مانیتور . در یک ثانیه
همه چیز بهم ریخت . صدای زنگ خشم
آلودی از بلندگوها برخاست . تصویر
دکتر قدیریان مهربان در کنار
علامت و ساین های نا آشنا بر صفحه
مانیتور ثابت ماند . بعد هم
هشدارها و اخظار های فنی شروع شد
. آنهم نه یکبار که چندین بار و
پی در پی . غوغا شده بود . هر یک
از ساین ها را که دیلیت می کردم
یکی دیگر با عرض و طولی بیشتر
جایش را می گرفت . آنقدر علامت و
ساین پاک کردم که موشواره
کامپیوتر هم خسته شد و فلش راهنما
لجوجانه بر صفحه ثابت ماند و بعد
تاریکی مطلق و دیگر هیچ . بگمانم
که کامپیوتر کراش کرده بود . آتش
یک خشم فرساینده به جانم شعله زد
.
میخواستم داد بزنم . فریاد بکشم .
اما چه سود . با داد وبیداد کردن
کاری از پیش نمی رفت . کوتاه کنم،
همه زحمت هایم به هدر رفت . کلی
هم مخارج روی دستم افتاد تا جعبه
جادو رضایت داد و دوباره آماده
بهره برداری شد . بگذریم که اثری
هم از فیلم سخنرانی دکتر نازنین
روی هارد دیسک بجا نماند . نتیجه
این رویداد برای من دلمردگی بسیار
آورد . افسوس و دیگر هیچ . نمی
دانم چه شد که در همان حالت تأسف
بار بیاد سخنان آن دوست قدیمم در
ایران افتادم که بعد از انقلاب به
دیدارم آمده بود .
بیچاره مدیران فارم مرغداری شرکت
مرغک . چه زجری کشیده بودند وقتی
مردم انقلابی مرغ های گرانقیمت
مزرعه مادر را به سیخ می کشیدند و
نوش جان می فرمودند . بعد هم
ناگهانی آن جوک مشهور جلو چشمم
جان گرفت . نمیدانم شنیده اید یا
نه . اگر هم شنیده اید چون با این
رویدادِ خسارت بار مناسبت پیدا می
کند، آنرا برایتان بازگو می کنم
...« دنباله نوشته را در ستون
روبرو بازدید کنید » |
|
|
...
و آن اینکه یک گروه از دانشجویان
علوم تربیتی ی یکی از دانشگاه های
مهم، ماه ها زحمت کشیدند و روی یک
مورچه کار کردند و با صرف مبالغی
بسیار آن مورچه را چنان تربیت
کردند که با آهنگ لودویک فان
بتهون، والس اشتراوس را بخوبی می
رقصید .
 
یکروز که در کافه تریای دانشگاه
این کار خارق العاده ی گروهی به
نمایش گذاشته می شد و مورچه
تربیت شده هم با یکی از آثار آن
موسیقدان بزرگ آلمانی در حال هنر
نمائی بود و دهان تماشاچیان هم از
فیگورهای رقصِ آقا مورچه به تعجب
باز، گارسن از همه جا بی خبر کافه
تریا وارد شد و بدون مقدمه با یک
مگس کش پلاستیکی محکم روی مورچه
بی نوا کوبید و لاشه اش را بطرفی
پرت کرد و با دلخوری گفت:
ــــ من بیچاره دائم میزها رو
تمیز می کنم، انوقت شما خانم ها،
آقایون مورچه میارین میذارین رو
میز و باهاش بازی می کنین . آخه
یه مورچه کثیف فسقلی هم اینقدر
تماشا داره؟
خب خودتان حال و روز دانشجویان
پژوهشگر را بخوبی درک خواهید کرد
. اما در مورد کار انفرادی من هر
چند به پای تحقیقات و پژوهش های
فرساینده و خسته کننده آن گروه
دانشجوئی نمی رسید اما تأسفی که
از این کار خانمم بمن دست داد از
حرسی که آن گروه آموزشی از کار
گارسن کافه تریای دانشگاه برده
بودند کمتر نبود ... باز هم
بگذریم ...
3 –
هوای دوشنبه زیاد سرد نبود، اما
یک غم نهفته ای بدل داشت . خیابان
ها خیس خیس . برف ها حالت آبکی
گرفته بودند . قدم که برمی داشتی
از ته کفشت کلی آب می چکید . رفته
بودم فروشگاه تپش دیجیتال . بعد
از ماه ها فرشاد را دیدم . هروقت
این یار قدیمی را می بینم کلی شاد
می شوم . بیاد روزهای خیلی دور،
روی همان بندل روزنامه ها نشستیم
و گپ زدیم . درد دل کردیم .
آنهائیکه فرشاد را می شناسند، می
دانند چه می گویم . دوست نازنینی
است . یک ایرانی راستین . کسی که
جانش را برای ایران می دهد .
فرشاد در ارائه کارهای هنری و
صنایع دستی ایران بسیار کوشاست .
فروشگاهش یک نمایشگاه کوچک صنایع
دستی ایران شده . پر از وسائل و
چیزهائی است که با آرم های فروهر
و گاو بالدار و شیرو خورشید مزین
شده اند . نوارها و سی دی های
مختلف ایرانی . از آهنگ های گوگوش
گرفته تا حمیرا و شجریان و فیلم
هائی که با دیدن جلدهای آن ها،
آدم را می برد به سال های دور .
پیراهن ها و اشیأ زینتی و کلی
چیزهای دیگر که می تواند پندار را
به آنسوی دریاها بکشاند . خیال را
به میهن پرواز دهد . فرشاد زیاد
زحمت می کشد . بسیار اتفاق افتاده
که تا دیر وقت بیدار مانده .
کارهای تهیه و ضبط سی دی ها و
نوارهای درخواستی دوستان را آماده
کرده . کامیونتی ایرانی جدا باید
قدر این جوان را بداند . از وقتی
که با او آشنا شده ام تا امروز ،
زمان بسیار درازی می گذرد . در
این درازای زمان شاهد بوده ام که
همیشه کوشش کرده به هم میهنان
ایرانی خودش کمک کند و در پیشبرد
هدف های فرهنگی کوشا باشد . در
این دوره و زمانه ای که بعضی آدم
ها بخاطر چند دلار بیشتر، صد تا
معلق می زنند و بدون دستمزد و
پاداش قدم از قدم بر نمی دارند و
هزار جور کلک و حقه سوار می کنند
تا پول بزحمت تحصیل شده بنده و
جنابعالی را از دستمان در
بیاورند، وجود فرشاد و فرشادها
غنیمت است . گزافه نمی گویم . در
همین کامیونیتی کوچک و دور از
میهن خودمان، تصدیق کنید که آدم
ناجور زیاد داریم . البته هم
میهن خوب هم بسیار داریم ولی اگر
به تریش قبای کسی بر نخورد باید
بگویم که نا تو هم داریم . نمو نه
اش را هم، خود شما در هر صنف و
پیشه و رسانه ای دیده اید .
احتیاجی هم نیست که من نام آنها
را ببرم
خب در چنین موقعیت مسموم اقتصادی
و فضای زهرآگین سیاسی یک نفر
پیدا شود که بخاطر بزرگداشت فرهنگ
و هنر میهنش و بدون هیچ چشمداشتی
از جان مایه بگذارد، این با ارزش
نیست؟ . حس می کنم بهتر است قضیه
را همین جا درز بگیرم . چون اگر
بیشتر بنویسم مجبورم برای اثبات
عرایضم نکات منفی رفتاری و اخلاقی
آدم هائی را روی دایره بریزم که
با ابزارهائی که در دست دارند و
می توانند با بکارگیری این
ابزارها در خدمت ما مردم تبعیدی
قرار بگیرند، درست روبرویمان
ایستاده اند و در حقیقت هوای جیب
خودشان را بیشتر از رسیدگی به
... « دنباله نوشته را در ستون
روبرو بازدید کنید » |
|
|
...
وضعیت نزار هم میهنانشان دارند .
ترسم از اینست که اگر در این مورد
بیشتر موشکافی کنم، گند خیلی از
چیزها در آید و جان کلام از بین
برود . پس همان بهتر که داوری را
بخودتان واگذارم و باورم اینست که
خودتان خیلی زود به راست بودن
گفتارم پی خواهید برد و خدمتگذار
واقعی را شناسائی خواهید کرد
اجازه دهید این را هم بنویسم که
در این بیست و یکسالی که از بد
حادثه به این سوی دنیا پرتاب شده
و در این غربت بی پیر زندگی کرده
ام، بارها و بارها در مورد شخصیت
هم میهنان ایرانی بسیاری داوری
کرده ام، برای دل خودم نتایجی هم
گرفته ام
کمتر اتفاق افتاده که داوریم روی
اشخاص اشتباه از آب در آمده باشد
. به همین خاطر و با خلوص نیت
فرشاد را جز یکی از خدمتگذاران
این کامیونیتی معرفی می کنم . و
بجرأت مینویسم که ایرانیان
مونترال، باید ارزش افرادی مثل
فرشاد را بداند .

بعنوان جمله آخر و از سوی خود و
همکارانی که صادقانه با من در
نشریه اینترنتی پوشه همکاری می
کنند، به این دوست عزیزی که سال
ها بار سنگین فعالیت های هنری،
فرهنگی جامعه مهاجر ما را بدوش
کشیده خسته نباشید می گویم و
برایش پیروزی روز افزون می خواهم
. فرشاد جان خسته نباشی ...
4 – بطرف وست
آیلند گاز می دهم . مسافتی نه
چندان طولانی را می پیمایم .
پانزده دقیقه بعد می رسم به
فروشگاه ادونیس روی بلوار دسورس .
یک لیست شامل چند قلم جنس را باید
برای خانه خریداری کنم . فروشگاه
ادونیس را همه هم میهنان، از
سوپرهای ایرانی خودمان بهتر می
شناسند . دلیلش را هنوز نفهمیده
ام . اگر از من بپرسید، پاسخ
خواهم داد که ادونیس به خانه ما
نزدیک تر است . ولی بعضی ها هم
مشکلشان فاصله نیست . چیز دیگری
است . شاید نرخ و این جور چیزها
باشد، نمی دانم . بهر روی وقتی
وارد این فروشگاه می شوی، یک
نزدیکی فرهنگی را با تمام وجودت
حس می کنی . بوی سبزیجات مدیترانه
ای که با عطر نان پیتا قاطی شده .
منظره مرغ و ماهی و میوه های تازه
و موادی دیگر که بعلت عجله بسیار
از پرداختن به آن ها می گذرم . با
شتاب و برابر لیست جنس ها را می
ریزم توی سبد . می رانم بطرف
صندوقدار . دختری زیبا با چشمانی
سیاه و بزبان سلیس انگلیسی به من
سلام می کند . احوالپرسی و این
جور تعارف ها . بسیار آشنا بنظرم
می رسد . باید آسیائی باشد . اهل
یکی از کشورهای خاورمیانه شاید .
همین تصور، برآن می داردم که
ملیتش را بپرسم، و می پرسم . درست
حدس زده بودم . یک دختر خانم
ایرانی است . با همان خلق و خوی
مهربان و خوش برخورد ایرانیش یلدا
را تبریک می گوید . دهانم از تعجب
باز می ماند . راستش غافلگیر شده
ام . خیال می کردم در این ولایت
غربت، آداب و رسوم زیبای ایرانی
را فقط ما قدیمی ها بیاد داریم .
حالا می فهمم که جوانان پاک نژاد
ایرانی خیلی بهتر از من و امثال
من برای این سنن ارزش قائلند و
آنها را پاس می دارند . دختر جوان
متوجه خوشحالی درونیم شده است .
پنداری یک حالت پدر و فرزندی بین
ما بوجود امده . چند جمله ای با
او اختلاط می کنم . دانشجوی
کنکوردیاست . ساعت های بیکاریش را
در این فروشگاه کار می کند . شوری
دیگر در دلم می نشیند . می ستایمش
. این بار نه بخاطر زیبائی و
فراستش، و حتی نه برای اینکه
دختری از پهنه ایران زمین است،که
برای غیرت و همتش که نمی خواهد
سربار پدر و مادر باشد . دوست
دارد کمک هزینه تحصیلیش را خودش
بسازد و فردا که در این کشور
بجائی رسید، با غرور بگوید که من
روی پای خودم ایستادم و از سختی
ها هراس بر دل راه ندادم . شروع
می کنم جنس ها را در کیسه های
پلاستیکی چپاندن . باید زودتر
بروم . خیلی شتاب زده ام . همزمان
خودم را معرفی می کنم . به او می
گویم که با ماهنامه بازار همکاری
دارم . هر ماه میلادی چند یادداشت
در این نشریه می نویسم . خوشحال
می شود، چون آقای ناصری را می
شناسد . به او روز بخیر می گویم
وقتی دارم ترکش می کنم، می گویم
در شماره آینده چند جمله ای راجع
به شما خواهم نوشت . فقط لبخند می
زند . لبخندی که حال و هوای
سپاسگزاری دارد ...
سوی همکاران نشریه اینترنتی
پوشه:
خسرو وزیری
این نوشته را
میتوانید در ماهنامه بازار چاپ
مونترال، کانادا، شماره ویژه
ژانویه
2010 بازدید کنید |
|