شماره 2231 نشریه، پنجشنبه دهم تیر ماه 1389 برابر با یکم ماه ژوئیه 2010

( گفتار شماره 234 نشریه پوشه، نویسنده: خسرو وزیری ) دوستان درود بر شما:1 - بسیاری از انسان های نیک در درازای تاریخ زیسته اند که تا وقتی زنده بودند و نفس می کشیدند، شاید از شهرت آنچنانی برخوردار نبودند . کسانی که به پندار من زندگی حقیقی شان، بعد از چشم بستن بر این دنیای فانی، آغاز شد . درگذشتشان تولدی تازه بود . و بازماندگان آنها که در سوگشان گریستند، بخوبی فهمیدند که پایداری یاد نیکو بر جسم فانی ارجحیت کامل دارد . نمونه هم بسیار است که همه شما بهتر از من می دانید . این چند چمله را آوردم تا پیشگفتاری باشند بر آنچه می خواهم برایتان بنویسم . البته این نوشته باید خیلی پیش تر از این ها بر روی کاغذ می آمد . بچه دلیل در این وظیفه تأخیر شد، بماند . نه شما بپرسید و نه من توضیحی میدهم . اصلا هر توضیحی در این مورد و بی تردید مردود است و هر گونه عذری هم که بیاورم، قابل قبول نیست . این را بخوبی می دانم . اما وظیفه بمن حکم می کند که بپاس آشنائی و ارادتی که به یک دوست دارم، بنویسمش، هر چند بسیار دیر شده باشد .


شماره 2201 نشریه، سه شنبه یازدهم خرداد ماه 1389 برابر با یکم ماه ژوئن 2010

( گفتار شماره 233 نشریه پوشه، نویسنده: خسرو وزیری ) دوستان درود بر شما:
در یکی از روزهای ماه آوریل گذشته یک اسکله نفتی متعلق به شرکت « بی. پی » در خلیج مکزیک و بدلائل نامعلومی منفجر شد و در پی آن صد ها هزار بشکه نفت خام به امواج نیل گون دریا فوران کرد و تا این لحظه که با شما سخن می گویم هیچ امیدی به مهار کردن این چاه سرکش وجود ندارد .اولین باری که با نام « بی. پی » آشنا شدم به سالهای بسیار دور بر می گردد . یادم می آید همراه پدرم و با یک کامیون قراضه به یکی از شهرستان های استان فارس سفر می کردیم . میانه های راه بنزین کامیون تمام شد . راننده با خونسردی دو پیت حلبی بنزین که دو حرف « ب . پ » را بر شکم داشتند از بالای بارها پائین آورد و بوسیله یک قیف فلزی توی باک کامیون ریخت . ماشین زوزه کشان راه افتاد و من در خماری این فکر که « ب . پ » چه معنی می دهد، ماندم . چند ماهی از این جریان گذشت . یک روز مادرم مرا فرستاد مغازه بقالی سر خیابان که نفت بخرم . جواد آقای بقال، از ته مغازه یک پیت حلبی پر نفت آورد که باز هم همان دو حرف « ب . پ » رویش نوشته شده بود . خیلی خوشحال شدم . پیش خودم گفتم حتمأ جواد آقا معنی این دو حرف را می داند . اما شوربختانه او هم نمی دانست .  بعد ها که این دو حرف را روی پیت های گازوئیل، تانکرهای نفت کش، تلمبه های امشی و پمپ بنزین های شهر دیدم پیش خودم حدس زدم که باید حکمتی در این کار باشد . تا اینکه کلاس ششم ابتدائی را تمام کردم و به ...


شماره 2170 نشریه، شنبه یازدهم اردیبهشت ماه 1389 برابر با یکم ماه می 2010

( گفتار شماره 232 نشریه پوشه، نویسنده: خسرو وزیری ) دوستان درود بر شما: 1 – یک شنبه 11 آوریل 2010 برابر 22 فروردین 1389 رفیقی قدیمی از لس آنجلس زنگ زد . خبر بدی داد . درگذشت جهان قشقائی را . خواننده ای که از دیر زمان میشناختمش . دوستش داشتم . نه بخاطر اینکه شیرازی بود و به گونه ای همشهریم بحساب می آمد . بلکه بخاظر اینکه خون عشایری در رگهایش جریان داشت . مثل هر ایلیاتی دیگر بی ریا بود و بی غش . مهربان و نازک دل . من سال ها در ایل قشقائی زندگی کرده ام . جنس آنها را از بچگی می شناسم . از هفت هشت سالگی با بچه های ایل قشقائی اسب سواری کرده ام . هم آنها بودند که بمن فن شکار و تیراندازی و رقص چوپی را آموختند . چه روزهائی بودند . روزهای پاک . روزهای بی ریا . بگذریم . میخواهم بگویم که قشقائی ها را خوب می شناسم و با غیرت و همیت و مردانگی و پاک بودنشان آشنا هستم . اما جهان افزون بر همه این ویژگی ها یک خصوصیت دیگر هم داشت . هنرمند بود . من هر کسی را هنرمند نمی دانم . هر جوان خامی که تا پایش با پله اول شهرت آشنا شد، خیال کند به بام دنیا رسیده است را هنرمند بحساب نمی آورم . آنهائی را هم که هنرشان زبانزد قشر مخصوصی از جامعه بحساب می آید و مال و منال تماشاچی یا شنونده برایشان از اهمیت بالائی برخوردار است را، هنرفروشان مبتذلی می خوانم که تمام توانشان را در خدمت پول گذاشته اند . با هنر خود سوداگری می کنند . درست مثل مطرب های سابق که تا برق سکه را می دیدند بند تنبانشان شل می شد .


شماره 2140 نشریه،پنجشنبه دوازدهم فروردین ماه 1389 برابر با یکم ماه آوریل 2010

( گفتار شماره 231 نشریه پوشه، نویسنده: خسرو وزیری )دوستان درود بر شما: مدونا، مدونا و باز هم مدونا. خواننده پاپ و ستاره بسیار مشهور بین المللی . زنی که از شانزده سالگی و با شغل های پائینی مثل بستنی فروش دوره گرد در خیابان های مرکزی نیویورک شروع کرد و رسید به آنجا که آرزوی نه تنها هر دختری است که هر آدمی دلش می خواهد به این پایه برسد .
مدونا 27 سال است که می خواند، در فیلم ها بازی دارد و یکی از خبرسازترین هنرمندان دنیای فیلم و موزیک بحساب می آید . هنوز هم در سن 50 سالگی مثل یک نوجوان پر چنب و جوش است و روی صحنه آنقدر فعالیت دارد که دهانت باز می ماند . بگذارید پیش از آنکه وارد متن شوم مطالبی را بعنوان پیشگفتار این شماره برایتان بنویسم . مدونا را به شما بشناسانم . زندگی این زن واقعا جالب است . « مدونا لوئیس ورونیکا چی کونه » در 16 اوت 1958 میلادی در میشیگان آمریکا بدنیا می آید . پدرش سیلویو چی کونه و مادرش مدونا لوئیس چی کونه هر دو ایتالیائی الاصل هستند . کلمه مدونا هم بزبان ایتالیائی معنی مریم مقدس را می دهد . مدونا تا سن پانزده، شانزده سالگی و در کنار یک خانواده تقریبا شلوغ هشت نفره « مدونا سه برادر بنام های مارتین، انتونی، کریستوفر و دو خواهر بنام های پائولا و ملینا هنری دارد » با درآمدی ناچیز زندگی کرد . از سن شانزده سالگی مجبور شد تا به بازار کار بپیوندد . چندین شغل را تجربه کرد . بعدها به بستنی فروشی دوره گردی روی آورد . برای بالا بردن میزان فروش بستنی و با صدائی بلند در خیابان های مرکزی شهر به خواندن تصنیف ها و شعرهای رپ پرداخت و عجیب
... ادامه ...


شماره 2109 نشریه،دوشنبه دهم اسفند ماه 1388 برابر با یکم ماه مارس 2010

( گفتار شماره 230 نشریه پوشه، نویسنده: خسرو وزیری ) دوستان درود بر شما: یاد آن سال ها بخیر، یاد آن شب های شاد . انگار همین دیروز بود که از دوگنبدان به رشت منتقل شده بودم . افسر سپاه ترویج بودم و جوان . سری هم داشتم پر از ماجرا . دلم مملو از عشق بود و مهر ورزیدن به عالم و آدم مرامم . درست بخاطر می آورم که برای نظارت بر اجرای یک پروژه افزایش تولید برنج که توسط کارشناسان ژاپنی در دو استان گیلان و مازندران اجرا می شد، با دیگر بچه های وزارت کشاورزی به گیلان آمده بودیم . روزهای پایانی اسفند را می گذرانیدیم . موسم فروردین بود و هوا پر از شور بهاری . چه حالی داشت نوروز . عید که می آمد، همه چیز عوض می شد . رنگ دیگری بخود می گرفت . حتا ساختمان ها هم تنشان را زیر بارش پاکِ باران می شستند   . همه جا پر از بشارت بود و دگرگونی . صفحه فروشی اول خیابان تهران در شهر رشت، آهنگ « چرا نمی رقصی »  ویگن را با صدای بلند پخش می کرد . همه مردم شهر شاد بودند . برق یک رضایت درونی در چشم یک یک شان دیده می شد . جوان ها از تنفس هوا  لذت می بردند و سالخوردگان با خوشی جوان ها خوش . با چند نفر از بچه ها چپیدیم توی دکان صفحه فروشی . شلوغ بود . همه آمده بودند تا در آن ایام لطیف صفحه 45 دور آهنگ جدید ویگن را تهیه کنند . و چه خوب می خواند این آهنگ را زنده یاد ویگن ... ادامه ...


شماره 2081 نشریه،دوشنبه دوازدهم بهمن ماه 1388 برابر با یکم ماه فوریه 2010

( گفتار شماره 229 نشریه پوشه،  نویسنده: خسرو وزیری )دوستان درود بر شما: 1 - شب هنگامی است از موسم زمستان . از کار برگشته ام . ساعت 10 و 30 دقیقه بعد از ظهر دگمه کامپیوتر را می زنم . سایتِ « هات میل » را باز می کنم . مثل همیشه انبوه پیام هائی که از دور و نزدیک فرستاده شده اند روی مانیتور بالا می آیند . بسیاری را دیلیت می کنم . می روم سراغ پیام های آشنایان و دوستان . دکتر راضیه رضوی همیشه نشریه ما را با فرستادن ایمیل هایش مورد مهر قرار می دهد. خب این برای من تقریبا یک انتظار عادتی شده . هر وقت ایمیلش را باز می کنم یک خبر، نوشته یا چند تصویر زیبا دریافت می کنم . اما اینبار پیامش رنگ و بوی دیگری دارد . یک خبر هنری را بهمراه آورده . آن هم خبر از تمرین های خواهرش در نمایشنامه « رقص زمین » . با ولع مطلب را می خوانم . بعد موشواره را می رانم روی سایت ها . یک بخش هنری را باز می کنم . کلی مطلب راجع به نمایش رقص زمین روی مانیتور می نشیند . نمایشی که قرار است بزودی در تئاتر شهر تهران روی صحنه برود . در این نمایشنامه دو تن از بازیگران خوب تئاتر ایران یعنی پیام دهکردی و مهدی سلطانی با عاطفه رضوی هم بازی هستند . بگمانم آنکیدو دارش و مرتضی آقا حسینی هم نقش هائی در این کار هنری ایفا می کنند . آنگونه که دست چین شده ی دیالوگ نشان می دهند، این نمایشنامه باید کاری با ارزش ... ادامه ...


شماره 2050 نشریه، آدینه یازدهم دی ماه 1388 برابر با یکم ماه ژانویه 2010

( گفتار شماره 228 نشریه پوشه،  نویسنده: خسرو وزیری ) دوستان درود بر شما: 1 - چند ماهی می شد که انقلاب پیروز شده بود . هنوز هیئت های تضفیه اداری براه نیافتاده بودند تا از کارمندان رژیم شاهنشاهی نسق بکیرید و نفسشان را ببرند . توی اتاقم در اداره تنها نشسته بودم و با افکار پریشان دست به گریبان . پندارم به هر سوئی کشیده می شد . به همه چیز و همه کس و از همه مهمتر به آینده میهن . کسی در را زد . اجازه ورود دادم . یکی از دوستان قدیم  بدیدارم آمده بود . اگر چه دیدارش غیر منتظره بود ولی آرامشی بی حساب به جانم ریخت . دوستی مان بر می گشت به دوران طاغوت . به آن سال هائی که با پست کارشناسی کشاورزی در فارم مرغداری شرکت مرغک همکار بودیم . چاق سلامتی گرمی کردیم و نشستیم به درد دل کردن . سخن بسیار بود و وقت کوتاه . از بچه های قدیم پرسیدم و از وضعیت شرکت مرغک . درد دلش شروع شد . یک عالمه گله و شکایت توی دلش تلنبار کرده و منتظر یک اشاره، تا همه را بریزد روی دایره و ریخت . خیلی حرف زد که مهمترین قسمتش حمله مردم انقلابی به فارم های شرکت مرغک و غارت مرغ های مزرعه مادر و کباب کردن و خوردن آنها بود . موهای تنم سیخ شد . فارم مرغ های مادر شرکت مرغک یک مزرعه پرورشی ژنیتیکی روی دو نوع مرغ بود که جوجه های یکروزه بسیار گران این دو نوع مرغ با هواپیما و از کشور اسرائیل وارد می شدند . پرورش آنها در این دو فارم بسیار مهم بود ... ادامه ...


شماره 2019 نشریه، سه شنبه دهم آذر ماه 1388 برابر با یکم ماه دسامبر 2009

( گفتار شماره 227 نشریه پوشه،  نویسنده: خسرو وزیری ) دوستان درود بر شما:1 ــ در خبرها آمد که به مناسبت بیستمین سالگرد فروریختن دیوار برلین، رهبران جهان، آن حادثه را که باعث تحولات عظیم در اروپا شد ستوده ند.
دیواری که شانزده سال پس از چنگ جهانی دوم و شکست آلمان هیتلری، بدستور سردمداران کمونیست کشور شوروی به طول 155 کیلومتر با بتن مسلح، محکم و غیر قابل نفوذ دور تا دور شهر برلین ساختند . روس ها این دیوار راکشیدند تا از فرار فیزیکی آدم ها از برلین شرقی به برلین غربی سرسختانه جلوگیری کنند . اما این دیوار نتوانست مقصود نیکیتا خرشجف رئیس جمهور وقت کشور شوروی را برآورد . بهمین سبب و بفاصله ی تقریبی یکصد متر از دیوار اول دیواری دیگری را ساختند تا اگر کسی موفق شد از دیوار اول بگریزد برای گذشتن از دیوار دوم با مشکل و نتیجتا با شکست مواجه شود . فضای بین این دو دیوار هم با سیم خار دار و دیگر وسائل ایمنی پوشیده شد . منطقه محصور بین دو دیوار هم باند سیاه یا منطقه مرگ نامگذاری شد . درحقیقت رژیم استالینست شوروی سابق، برلین شرقی را به یک زندان بزرگ برای جوانان و دیگر انسان های آزادیخواه آلمان شرقی تبدیل کرد . بیست و هشت سال تمام، مردمی که روحشان برای آزاد زیستن و آزاد گفتن
... ادامه ...


شماره 1989 نشریه، یکشنبه دهم آبان ماه 1388 برابر با یکم ماه نوامبر 2009

( گفتار شماره 226 نشریه پوشه،  نویسنده: خسرو وزیری ) دوستان درود بر شما: 1 – بسیار خسته ام . شش روز کار مداوم در هفته، شیره جانم را کشیده . با عجله خودم را به محل برگزاری کنسرتِ همای پرواز می رسانم . کنسرتی که با نام جالب « عجب آب گل آلودی » روی صحنه می رود . سالن آمفی تئاتر دانشگاه یوکام در مرکز شهر مونترال، پر از تماشاچی است .  600  - 700 نفر آدم مشتاق آمده اند تا همای پرواز، این جوان پر اوازه، که آوازی خوش هم دارد، را ببینند. به آهنگ هایش گوش دهند و به سروده های شیوا و پر مغزش توجه کنند . گروه مستانِ همای روی صحنه ظاهر میشوند، غریو شادی از حلقوم یکا یک شرکت کنندگان بیرون می زند. تماشاچی ها برایشان شادمانه کف می زنند . فریاد می کشند و این آنها هستند که شاخه های گل را به سر و روی دوستدارنشان میریزند . بعد می روند می نشینند . صداها به خاموشی می گراید . سکوتی که شاید از یک حس احترام سرچشمه گرفته، به جان مردم می نشیند . احترام به جوانی که با سن و سالی نه چندان زیاد توانسته پله های شهرت را با شتاب بپیماید . نو آوری داشته باشد و صاحب سبکی جدید شود . اینکه می نویسم صاحب سبک شود، پر بی جهت نیست . بسیاری از ما تا کنون با کف دست بر دهانه کوزه ای سفالی کوبیده ایم و صدائی بم از آن باز گرفته ایم، اما هیچکدام از ما بفکر تلفیق این صدا با نت های تولید شده از آلات موسیقی ایرانی نیفتاده ایم، یا اگر هم می افتادیم، قادر نبودیم این کار را به این زیبائی تنظیم کنیم . این کار نبوغ می خواهد . نو آوری لازم دارد . و روشن است که پایه گذار این نو آوری صاحب سبک ... ادامه ...


شماره 1958 نشریه، پنجشنبه نهم مهر ماه 1388 برابر با یکم ماه اکتبر 2009

( گفتار شماره 225 نشریه پوشه،  نویسنده: خسرو وزیری ) دوستان درود بر شما: آدینه یازدهم سپتامبر امسال برای ایرانیان مونترال دو یادبود سیاسی بزرگ را بهمراه داشت . یکم مراسمی بود که بخاطر سالروز قربانیان سال 67 در دانشگاه یو کام مونترال برگزار می شد . دوم یادبود یازدهم سپتامبر سال 2001 که در آن روز سیاه، گروهی با هواپیماهای مسافربری شرکت آمریکن ایر لاینز به ساختمان های بلند قامت مرکز تجارت در منهتن نیویورک حمله بردند و هر دو برج را به تلی از بتن و خاک و آهن ذوب شده تبدیل نمودند . گوشش می کنم در این چند سطر در باره این دو رویداد یادداشت هائی تنظیم و تقدیمتان کنم ...
1 -
دختر خانمی که اسمش را نمی دانم روی صحنه می آید . برای زنده نگهداشتن یاد یازدهم سپتامبر 2001 یک دقیقه سکوت اعلام می کند . سالن تاریک است . سنگینی بر آن سایه اندخته . سکوت و تاریکی با هم یکی می شوند . چشمانم را می بندم . حالا سیاهی در سیاهی است و از آن ژرفنای تاریکی و در همین زمان کوتاه خاطره ای مثل برق توی ذهنم می نشیند . انگار فیلمی را با سرعت بسیار زیاد، از لابلای چرخ دنده های آپارات سینما می گذرانند . خاطره می کشاندم به روز 11 سپتامبر سال 2001 . ساعت هشت و نیم صبح  . زنگ تلفن از خواب
... ادامه ...


شماره 1928 نشریه، دهم شهریور ماه 1388 برابر با یکم ماه سپتامبر 2009

( گفتار شماره 224 نشریه پوشه،  نویسنده: خسرو وزیری ) دوستان درود بر شما: حتما برای شما هم اتفاق افتاده است که در یک بخش از  زمان، هر چند بسیار کوتاه، از زمین و زمان ببرید. حوصله کار کردن نداشته باشید . دلسردی و بی علاقگی همه وجودتان را تسخیر کند .  روحتان زیر سنگینی وزنه دلزدگی قرار بگیرد یا چیزی شبیه این ها . این حالت یک درد است . یک بیماری که در اثر عوامل گوناگون و بیشتر منبعث از رویدادهای تلخ، بر احساس آدم اثر می گذارد . این درد هر چه باشد زمانی که می آید، روان را می تراشد، روح را می  آزارد و پس از مدتی هم که بستگی به نوع رویداد دارد، دست و پایش را جمع کرده و  می رود . مدت زمان این بیماری هم بستگی به نیروی ایستادگی فرد دارد . اگر زبون باشی و شکننده، به این زودی ها رهایت نمی کند . با بعضی ها هم که تا آخر زندگی می ماند . تا ابد سربارشان می شود .  و چه بد دردی است این سرخوردگی، که همه نیرویت را زایل کرده و خستگی را به وجودت می ریزد . من هر از گاهی به این حالت کشیده می شوم . حالا بهر دلیل، بماند . نمی خواهم ادعا کنم ولی فکر می کنم داروی این درد را دستکم در مورد خودم یافته ام . این ماجرا را بخوانید :... ادامه ...


قابل توجه دوستان گرامی
نشریه پوشه به یاری شما ایرانیان راستین نیاز دارد . اگر ایرانی هستید و سربلند، به ندای ما پاسخ دهید و به یاریمان بشتابید .
برای هرگونه کمک و یاری به نشریه اینترنتی پوشه با آدرس
Email : khosrow22@hotmail.com
پیوند بگیرید