پیش در آمد
دوستان گرامی توجه داشته باشند که صفحه شعر و ادبیات نشریه پوشه جائی بسیار اندک دارد و از وسعت آنچنانی برخوردار نیست . بنابراین مهر ورزیده سروده های کوتاهشان را برای ما بفرستند تا هم ما در زیر بار خجالتشان نمانیم و هم بازدید کنندگان حوصله بازدید سروده را تا اخر داشته باشند . از مهری که در این مورد می ورزید سپاس بیکران دارم

سردبیر


غزل . . .
از: استاد سخن سعدی شیرازی
سر جانان ندارد هر كه او را خوف جان باشد
به جان گر صحبت جانان برآيد رايگان باشد
مغيلان چيست تا حاجي عنان از كعبه برپيچد
خسك در راه مشتاقان بساط پرنيان باشد
ندارد با تو بازاري مگر شوريده اسراري
كه مهرش در ميان جان و مهرش بر دهان باشد
پري رويا چرا پنهان شوي از مردم چشمم
پري را خاصيت آنست كز مردم نهان باشد
نخواهم رفتن از دنيا مگر در پاي ديوارت
كه تا در وقت جان دادن سرم بر آستان باشد
گر از راي تو برگردم بخيل و ناجوانمردم
روان از من تمنا كن كه فرمانت روان باشد
به درياي غمت غرقم گريزان از همه خلقم
گريزد دشمن از دشمن كه تيرش در كمان باشد
خلايق در تو حيرانند و جاي حيرتست الحق
كه مه را بر زمين بينند و مه بر آسمان باشد
ميانت را و مويت را اگر صد ره بپيمايي
ميانت كمتر از مويي و مويت تا ميان باشد
به شمشير از تو نتوانم كه روي دل بگردانم
و گر ميلم كشي در چشم ميلم همچنان باشد
چو فرهاد از جهان بيرون به تلخي مي‌رود سعدي
وليكن شور شيرينش بماند تا جهان باشد


خشم خدا
 از: انیسه سیاوش
قلم‌ام جا ماند. خيال نوشتن‌ام می‌گذرد و نمی‌گذاردم. می‌آيی و می‌روی. تصوير، صدا، رنگ و خون.
چشم‌هايت می‌سوزد و دود چاره‌اش. بوده‌ام، ديده‌ام، اما هر لحظه‌اش به کابوس می‌ماند.
يستم، اما دل‌ام با توست. روح‌ام آن‌جاست.نه می‌شود شعر نوشت نه قطار کلمات را فرستاد. آن‌جا سوزن‌بانان کلمات را تفتيش می‌کنند. شايد کلمات فرزند بياورند، شايد کلمات برنده باشند، شايد حقانيتی باشد که بر نيزه کرده‌اند؟
حروف را بيا با هم دوره کنيم. تو از من پرسيدی خشم خدا يعنی چه.
من در اين ساليان نزديک بعد از دوران طوطی‌وار يادگيری مدرسه، بارها هر آن‌چه را از خدا در فهم و دانش داشته‌ام، دوره کرده‌ام. هيچ خشمی در خلق‌اش نبود، هيچ قهری در مهرورزی‌اش نيست. جملات را اشتباه گفته‌اند.
مهر و اعتماد را از واژه‌گان‌مان ربودند. انسانيت را با پليدی رنگ زدند و هر چه را به نام ديگری مبادله کردند.
هر چه می‌نويسم بغض‌ام تمام نمی‌شود. خاطرات‌ام را مرور می‌کنم و ياد نقل داستانی از پدرم در من زنده می‌شود.
"پادشاهی به هم‌راهيان‌اش به شهری وارد می‌شود. کسی به استقبال‌اش نمی‌رود. قصه را جويا می‌شود. هر کسی در شهر مشغول خدمت است و شهر به سامان است. امر می‌کند بار دگر که آمديم، بايد مستقبل داشته باشيم. سال بعد بر آن شهر دوباره وارد می‌شود، جمعيتی به استقبال‌اش آمده، احوال را جويا می‌شود، می‌گويند قصاب به کار آهن‌گری‌ست، معلم به نجاری و تا آخر. مسرور از اين ذکاوت از شهر می‌رود، می‌رود و نمی‌داند اين بار آخری‌ست که جماعت را ديده، چرا که پس از چند سال مملکت‌اش از نابه‌سامانی دگرگون می‌شود و لذت ذکاوت‌اش به آه تبديل می‌شود."
آن روزها معنی اين قصه برای‌ام عجيب بود، وقتی فقط چهارده سال داشتم، اما اين روزها ...
خدايا! هم‌راهی‌مان کن که سختی اين روزها با تو و در پناه تو آسان است




بال های حصیری
از: شاپور احمدی

آه
قلب دريده‌ام
در بيشه‌زاری سرد
چاهی می‌جويد
كه خود را
آكنده است
از همه‌ی مويه‌ها.
با چشم‌های باز
ديده‌ام
بركه‌های يكه
جامه‌ی سياه
پوشيده‌اند.
آه
ماه بغض كرده است
بالای سرم
بر درخت‌چه‌ی لخت.
بی‌گمان با
هيس‌هيس فرشته
دمی
خواهم خفت


گناه...
از:
فدریکو گارسیا  لورکا
چه موهبت زیبایی!
که گناهانمان از چشم دیگران،
پنهان می مانند
چون اگر این گونه نمی بود،
مجبور بودیم بی تردید،
و... با زهرخندی شرم آلوده،
هر روز خودمان را پاکِ پاک بشوییم
و یا... نه!
شاید مجبور بودیم،
اصلا زیر باران زندگی کنیم
و... خدای من!
چه موهبت زیباتری!
که دروغ هامان چهره هامان را دیگرگون نمی کنند
زیرا در این صورت،
هر لحظه به هیئتی دیگر بودیم و
یکدیگر را،
برای لحظه ای حتی،
به یاد نمی توانستیم آورد.
پروردگار مهربان!
برای این همه بزرگی، برای این همه بخشش
سپاست می گویم

ترجمه ی خسرو باقرپور



یک نوپردازی
از:
 کورش همه خانی
بر پیراهنت دست می­کشم
نبض تو می­زند
پس کجایی
نمی­بینمت
یادم می­آید
شعر می­سرودم
که تو رفتی
و همین بهانه­ات بود
روزی دوباره باز خواهی گشت
بی­بهانه شعر مرا خواهی خواند
و بر پیراهنم دست خواهی کشید
نبض من خواهد زد
اما مرا نخواهی دید


تپانچه
از:
صبرا نامی
من باروتم
پنبه ای به الکل آغشته
دینامیتم
سنگ آتش زنه
من کاهم
نفت آلود
کبریتم
بی خطر
فتیله ای سوخته؟!!
تمام خیابان های اطرافم بوی گازوئیل می دهند
نفسم تنگ نیست
شهری که مرا در خود گرفته مشتعل است 
آخرین خمیازه های دلگیر آبان هم گذشت تا به خود آمدم که 23 ساله شده ام




می آید و می رود
از: علیرضا زرین
خوب بد زشت زیبا تمیز کثیف کم زیاد
ابری بارانی آفتابی توفانی برفی کولاکی
کودکی جوانی پیری
شعر ناشعر
روزان پر از الهام
شبان بی پیام و آوا
قلب پر از امید و قلب نومید
قلب پر از کین و حس انتقام و اهانت و تکفیر
شب روز صبح غروب آفتاب ماه ستارگان
هرچند گاهی همه چیز ساکن و راکد می نماید
ولی می گذرد
زمان و زمین و زمزمه های درون و برون
مستی هشیاری بیداری خواب پرخوری گرسنگی
(وقتی که فرصت تهیه‍ی غذا هست)
همه می گذرد
دیکتاتور و سپاهیان دست به سینه اش
امپراتوری و لشکر مهیب اش
می آید و می رود
و آن چه می ماند
سلطه ی عشق است
به هنگامی که هماره هست
و بقای جهان کار اوست



سلول های مکتوب
از: فرشید جوانبخش
وقتی که شعری نمی نویسم
شبیه کسی هستم
که نمی افتد
یا نمی میرد
و تنها تحمل می کند
مثل میخ، در آستانه ی دیوار
که به گردن گرفته، سیاهی منظره اش را
خمیده و پیر
سیاه و لق
و جنازه ی صبر
بر دوش او
پنهان شده زیر قاب
وقتی که شاعری نمی نویسد
انگار که مرگ را   در خود نگاه داشته
تا درد را
به چیز دیگری اخراج نکند
مثل نوزادی که پستانکش بر زمین افتاده
تا کودکی
تیله اش را از زمین بر دارد
از روی دوش چه کس
بر زمین خواهد افتاد
چیزی را که من به دوش می گیرم
و رهایی در دست های تو
نتیجه ی رنج چه چیزی ست
در جهانی
 که هیچش تصادفی نمی نماید



می شود که باران نیاید
از: مریم روشن پروا
نمی‌شود که باران نيايد.
و هر چه‌قدر پرده را بکشی
سيل‌آب شده‌ام ديگر ...
اندازه‌ی آجرهای آن ديوار
چشم‌ها را ببندی هم
من
فريادزنان می‌ميرم
.
صبح‌گاهی ديگر
فرمان آتش بده
!
اين کبوترها
درقلب من
آرام نمی‌گيرند انگار ...