پیش در آمد
دوستان گرامی توجه داشته باشند که صفحه شعر و
ادبیات نشریه پوشه جائی بسیار اندک دارد و از
وسعت آنچنانی برخوردار نیست . بنابراین مهر
ورزیده سروده های کوتاهشان را برای ما بفرستند
تا هم ما در زیر بار خجالتشان نمانیم و هم
بازدید کنندگان حوصله بازدید سروده را تا اخر
داشته باشند . از مهری که در این مورد می
ورزید سپاس بیکران دارم
سردبیر
غزل . . .
از: هاتف اصفهانی
شكست پير مغان
گر سرم به ساغر مي
عجب مدار كه
سرها شكسته بر سر مي
ستم به ساغر
ميشد نه بر سر من اگر
شكست بر سر من
مي فروش ساغر مي
غراي روح بود
بوي ميخوشا رندي
كه روح پرورد
از بوي روح پرور مي
نداشت بهرهاي
آن بوالفضول از حكمت
كه وصف آب خضر
كرد در برابر مي
نه لعل راست
نه ياقوت را نه مرجان را
به چشم اهل
بصيرت صفاي جوهر مي
نماند از شب
تاريك غم نشان كه دگر
طلوع كرد ز خم
آفتاب انور مي
چه ديد هاتف
مي كش ندانم از باده
كه هر چه داشت به
عالم گراشت بر سر مي
پائیزان از: محمود کویر
پاییز،
پادشاه رنگ.
پاییز،
کوبه ی کبود باد،
بر طبل سبز برگ.
پاییزٍ رقص.
پاییز،
عریانی درخت،
در حجله گاه فصل.
آشوب ابرها.
باران مست مست.
پاییز،
فصل آفتاب،
اما چه مهربان،
چه نازکانه، خنک، نجیب.
پاییز،
پسته ی خندان روزگار.
انار سرخ زندگی.
این شعر از:
محمدعلی حسنلو
این شعر
سطرهای عجیبی دارد
چند سطر دیگر
مردی
دود می شود نفس هایش .
ماشین ها
ببری می شوند
زخمی
و دختری که در خیابان افتاده
انقدر می افتد
که آسفالت ها به تنش عادت می کنند .
حالا به خانه ای می رود این شعر
هفت تیری
به فکر صفحه ی حوادث روزنامه های
فرداست
و چند قدم جلوتر
چند نفر
شریک شده اند
در مرگی
در یک فیلم جنایی .
نفس های این شعر
فکر می کنند
به چاقوی دسته بلندی
که خونش کف زمین ریخته
به اینکه کاش
همه چیز
یک دوریبن مخفی بود .
انگار هنوز بوی
خون برادرم را می دهم
که روی .....مین
..... خوابش برده بود
و انگار مادر
هنوز روی کتاب خشونت رف می کوبد
و پدر فریاد می
زند ساز چپی ها را خبر کنید
اسبها را کتل
کنید
و چشمهای باز
عشقم که روی چوبه ی دار به شعرهای بی قافیه ام می خندید
و با انگشتان
مرده ی جوانش به کسالت شلیک می کرد
و به تجارت قلم
ها اشاره
و جانیان عربده
می کشیدند
دارم دنیا را در
درونم خلاصه می کنم
و با او پیمانه
ای میزنم در میکده های دود گرفته
دارم عکسهای تار
کودکی ام را نوازش می کنم
و دستهای پرخشونت
آن مرد بی چهره را که
که هنوز روی
دیوارهای خانه هایتان تکان می خورد
دارم قمار خانه ی
شهر را نگاه می کنم
که حتی شمشیر پدر
بزرگ را باخته است
دارم به پرستوئی
شیر می دهم که از آتش تیرباران می لرزد
اما این بار تا
تارها آواز نمی خوانند وروی قاعده ی مرثیه گلوله ها کاشته اند
دارم بدنهای
شکافته ی دوان دوان را نگاه می کنم
که چگونه آزادی
را می بلعند
و برهنگی عناصر
مرده های جوان فوران می زند در خیابانهای سرخ دود گرفته
انگار همه دارند
دق مسخ شده را نهیب می زنند
و خیابانهای
مجروح در بوی زخمی تازه گیج و کلافه می شوند
انگار هنوز عشقم
با انگشتان مرده ی جوانش به کسالت شلیک می کند
بنگ ......بنگ
.....بنگ ....بنگ......بنگ
.....بنگ ....بنگ ....بنگ
10 سپتامبر 2009
«تو ضیح.در موسیقی
بختیاری از ساز و دهل یا همان تشمال استفاده می کنند ودرهنگام عزاداری
از همین ساز و آواز استفاده می شود.که بسی سوزناک و غم انگیز می نوازند
که به ساز چپی معروف است .واسبان تربیت شده به هنگام نواختن ساز و آواز
سوزناک در محلی که با پارچه های سیاه پوشیده شده در این محوطه با
چشمان اشک آلود می چرخند که رسمی بسی دیرینه است .»
نوپردازی...
از: آزاده طاهائی هوا سرد است
و من تازه از خواب جنگل های کاج
به اتاق بر گشته ام
بخاری را از نفت پر کرده ای
و اتاق را از تاریکی
حالا دست های ما
آنقدر کوچک است و سرد
که در مشتی برف
ذوب می شود
ها کن
بگذار روی چشمانم بخار بنشیند
پیش از ذوب شدن
آخرین انگشتت
بر چشمانم
طرحی از
پرنده بکش
از این زمستان تبر به دست بیزارم
و از دست هایی که
به سر بریده ی کاج ها
ستاره آویزان می کنند
کاش عیسی تابستان به دنیا می آمد
عبور از آب
از: سیلویا
پلث « ترجمه لیلا فرجامی »
در
یاچه ی سیاه
قایق سیاه
دو آدم کاغذ-بریده ی سیاه.
درختان سیاهی که از اینجا می نوشند
کجا می روند؟
سایه هاشان بی شک می تواند سرزمین کانادا را بپوشاند.
نور کوچکی از درون گلهای آبزی منتشر می شود.
برگهاشان نمی خواهند تعجیل کنند:
گِرد و مسطح و سرشار از پندی تاریکند.
دنیاهای سردی به پارو مرتعش می شوند.
روح سیاهی در ما
در ماهی هاست.
یک تیزه
دستی پریده رنگ و وداع وار افراشته ست.
ستاره گان به میان سوسنها می شکفند.
تو از تماشای چنین حوریان دریایی بی روح
کور نمی شوی؟
این خاموشی ارواحِ حیرانست
نوپردازی از: حامد رحمتی بالا بلند چراغِ خانه ام را
روشن كن
وقتي باد مي وزد
بي قرار مي شوم
گل هاي پيراهنت را
با دلتنگي مي چينم
كه زيرِ پوتين ها پژمرده شده اند !
چشم هايم را
به شرط گلوله بسته ام
و فرشته ها با روبان هايِ سبز
به تدفينِ ما مي آيند
بالا بلند چراغِ خانه ام را روشن كن
از تابوتي كه ماه
در آن زنده به گور شد
از ميخ هايِ زنگ زده اشخون
مي چكد
تمام درها را
به روي خود بسته ام !؟
سكوتِ اشیا…سكوتِ
مجسمه ها
كلافه ام مي كند.
آبِ دهانم را آن
قدر قورت داده ام
كه دو ماهي سرخ
در چشم هايم غرق شده اند
روزي هزار بار مي ميرم
روزي هزار بار مي ميرم
در خانه ای که چراغ هایش خاموش است.
سلول های مکتوب
از: زیبا کرباسی
کجای
باران را بگیریم نریزد
اشکی برای این گاز های اشک آور نمانده برادر
خونی برای ریختگی در جوبهای جنوب کمی شرق
آیین مرده خوری دراجرای شهری
نعش های باد کرده ی ته "استخر شاه" شاهدند
مرده های ما را بالا کشیده اند
و خبر همیشه ی لال مونی لای خبر گیر
و خبر گیر خبردار میدهد با هر آروغ که میزند بوی خون
مثل ابری پاره می شود چرت خیابان مدام از راه بندان و بگیر و ببند
گریه ام ضجه تر از این حرف هاست
و شبیخون تر از این شب ها اذان صبح ماست
حرف طفره می رود از راه پیمایی می دود دونده ست
شکستنش در صدا جیغ و اوجش اوووف کشنده ست
من ما
ما ایران
با همه ی جنب و اضلاعش
ما زخم
زخم خانگی
من ما
ما مردمیم و دمیم و رام دارام دارام
طبل و توپمان پر
دستمان خالی از تفنگ گلوی پر گلوله ی ماست
من ما
ما ایران
ما زخم
زخم خانگی
و همیشگی خیانت از کسب و کار و بازار و دار
غل غل در این غلغله بی کاری کاری تر از این حرف هاست
کجایش را بگیریم نریزد
اشکی برای این گاز های اشک آور نمانده برادر
خون ما را به لوله های گاز بسته اند
غل غل خون جوشیده برای صبحانه ی فردا
این جانب ایران
صدای انقلاب:
اُنقلاب اِنقلاب
اِنقیلاب اَنگلاب اَنجلاب
اِنگلّاب اینگییییلاب
اینگیلاب اِنقلاب
سوری
گُلِ سوری های...
از: رضا بی شتاب از
بغضِ نهان پُرسی
از سوزِ دلِ در بند
از ناله ی محرومان
از خونِ روان در شهر
بشنو سخن از خانه
خورشید جگر پاره
چون مَه شده آوازه
اندیشه نگونسارست
شب راهِ نفس بسته
سوری
گُلِ سوری های
این سلسله ویران
باد
ایرانِ خروشان
شده بستیز!
هان قافله ی
دزدان
بگرفته رهِ روزان
چون مور و ملخ
یکسر
آورده هجوم اینک
بر قامتِ بوم وُ
بَر
این خیلِ
دَغَلبازان
این دلقک وُ
غداران
بنیادِ سیه کاران
سوری گُلِ سوری
های
در هم فکن این
بنیاد
ایرانِ به مسلخ
شده برخیز!
از دستِ تبه
کاران
بر گونه ی گُل
سیلی
قداره نهاده در
بر گُرده ی
ایرانی
بنگر گُلِ سوری
را
بر چهره ی خونین
اش
نقشِ ستمِ جلاد
چشمانِ سخن گویش
گُلواژه ی آزادی
سوری گُلِ سوری
های
ای داد ازین
بیداد
ایرانِ غریبم به
چه حالی!
هر عشق چو دشنامی
هر دست یکی دشنه
این تشنه به خون
تشنه
اهریمنِ سودایی
از تخمه ی خفاشان
سر بسته به
دستاری
نا اهل به
دینداری
انداخته هر جاهل
تُف بر رخِ آزادی
سوری گُلِ سوری
های
بشکن قفسِ صیاد
ایرانِ عزیزم به
چه رنگی!
نسناس چه می کوبد
شلاقِ شقاوت را
بر پیکرِ زندانی
بر دار چه می
خوانی
این لحظه ی
توفانی
هیهات ازین وحشت
این وحشیِ دشمن خو
سوری گُلِ سوری های
هرگز نروی از یاد
ایرانِ بزرگم به نبردی!
سوری گُلِ هُشیاری
ای دیده ی بارانی
من خاکِ کفِ پایت
ای عِطرِ تو پاشیده
در گلشنِ ایران
بر صورتِ تابانت
گیسوی پریشانت
این سرخیِ بیداریست
سوری گُلِ سوری های
ای روشنیِ دلشاد
ایران جگر خسته نمیری!
تاریخ همی گوید
خیزاب چو برخیزد
دژخیم وُ ستمگر را
در گودِ دَرَک ریزد
ایران نشود ویران
ای دیوِ اَبَر نکبت
برگرد به گورستان
ای جانِ من ای ایران
آوازِ رهایی خوان
سوری گُلِ سوری های
فریاد بزن فریاد
ایرانِ بلند آوا جاوید
بمانی