صفحه نخست نشریه پوشه

شماره 2013 نشریه، چهارشنبه 4 آذر 1388 برابر با 25 ماه نوامبر 2009 دفتر شعر و ادبیات شماره 226 بخش دوم

تریبون آزاد

تلویزیون پوشه

  


پیش در آمد
دوستان گرامی توجه داشته باشند که صفحه شعر و ادبیات نشریه پوشه جائی بسیار اندک دارد و از وسعت آنچنانی برخوردار نیست . بنابراین مهر ورزیده سروده های کوتاهشان را برای ما بفرستند تا هم ما در زیر بار خجالتشان نمانیم و هم بازدید کنندگان حوصله بازدید سروده را تا اخر داشته باشند . از مهری که در این مورد می ورزید سپاس بیکران دارم

سردبیر


غزل
از: مولانا خواجه حافظ شیرازی
 

اي كه در كشتن ما هيچ مدارا نكني
سود و سرمايه بسوزي و محابا نكني
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد اين قوم خطا باشد هان تا نكني
رنج ما را كه توان برد به يك گوشه چشم
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكني
ديده ما چو به اميد تو درياست چرا
به تفرج گرري بر لب دريا نكني
نقل هر جور كه از خلق كريمت كردند
قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نكني
بر تو گر جلوه كند شاهد ما اي زاهد
از خدا جز مي و معشوق تمنا نكني
حافظا سجده به ابروي چو محرابش بر
كه دعايي ز سر صدق جز آن جا نكني

 


ما فراموش شدگانیم
از: علی رضا بهنام
دور شود   دورتر   وچشمانت از آبي بزند بيرون
محض همين از نگاه تو رفتم
رفتم؟
حواي سركشي كه از سيب هاي رنگ به رنگ بيرون مي پرد
حواي سرخ معجزه در خواب هاي دور
دورتر   بشود    كه بگويد ما فراموش شدگانيم
و محض چشمان شما دو قدم آن طرف تر از سرنوشت اريديس بزند بيرون!
دور شو    دورتر     چشمانت چه مي رقصند!دورتر      نگاه كردم به پشت سرم
نگاه از آبي تابه كجا
و چه مي رقصند     اين چشم هاي چه دورتر
محض همين از نگاه تو رفتم…

چرا باید اعتراف کنم
از : محمود داوودی
چرا باید اعتراف کنم؟
موهایم هنوز سیاه‌ست
مثل سرنوشت‌ آن‌ها
که در روزِ روشن گم شدند.
نور نیمکت را روشن کرده است
پشت نیمکت
سایه‌ها نشسته‌اند و انتظار می‌کشند
ساکت‌اند پشت نیمکت
و نور
روشن‌شان نمی‌کند.
چرا باید به سایه‌ها اعتراف کنم؟




 




حرامزاده
از: لیلا فرجامی
سلام ایران
من دختر حرامزاده ی توام
پدرانم را می شناسم
ناصرالدین شاه و ملیجکانش
و مادرانم
زنان گیس بریده ی اندرونی ها
من دختر حرامزاده ی توام
آن ارگ بم 
که دو پایش در زلزله هایت فرو رفته ست
همان زاینده رودی
که دیگر
نمی زاید
صدها سال می شود
و این اولین نامه ای ست که برایت نوشته ام
می دانم
پدرت مرده است
و مادرت بر سر بریده ی خودش
تاج می زند
پسرت هم سرباز بوده است
و شیمیایی آبادان و خرمشهر و اهواز
می دانم
همیشه جنگهایت نبردی مقدس بوده اند
و کتابهای آسمانی ات
معجزات خدایان کوری که حروف نابینایان* می دانسته اند
شاید برای همین
تنها مردگانند که می توانند تاریخ تو را
ادراک کنند 
سلام ایران
من دختر حرامزاده ی تو ام
و امروز که حامله ام
جنینم درخت نحیفی ست
که هرگاه به تجاوز خواهران کوچکش فکر می کند
می لزرد و برگهایش
زرد می ریزن
سلام ایران
من دختر حرامزاده ی تو ام
و دوست دارم آنقدر صدایت کنم
تا بفهمند هنوز هم زنده ای
که اگر نه
تنها چون ندا
پس از مرگ
مشهور خواهی شد


یک نوپردازی
از : مینو نصرت

هر لحظه  جایی  منفجر می شود
زیرشیروانی همیشه یک نفر راه می رود
زیر درختان سایه ای مچاله می شود
کوچه نفس هایش را حبس  میکند
می ترکد جناغ سینه ام
عربده سر میدهد گلوئی
یکی ماه را خاموش کند تا
یاس را پنهان کنم
عده ای برای زمستان  روبرو
درختان را می شکنند


در درونت آتشی برپاست
از: پروانه قاسمی
سالیان دراز ظالمان تاج و تخت و دین
کز آنان بر این سرزمین  ظلم بر پاست
افروخته اند آتشی آنچنان
که در درونت بر پاست
اکنون آتش خشم ات هر روز
در کوی و برزن علیه ظالمان بر پاست
بر گیریم سلاح خویش
به پا خیزیم و آتش بر افکنیم بر ظلمی که برپاست
دست در دست دردمندان و کارگران
بر کنیم از بیخ و بن کاخ ستمگران که بر پاست
رنگشان سبز و سفید و رنگین کمان
همگی عاملان این ظلمند که سالیانی ست بر پاست
نه سبز وسفید و رنگین کمان،
کوی وبرزن سرخ است از ظلمی که بر پاست
بر گیریم سلاح خویش در دست
به پا خیزیم آتش بر افکنیم بر ظالمان و ظلمی که برپاست

14.نوامبر.2009



کشاله های بلوط
از:
شهلا بهار دوست
در آغوشم کشیده دستی
دستی از حافظه‍ ی تاریخ
از خط نفسهای دلتنگ
از چشم عاشقان بی لکنت
روی پوست داغ ِ خواب
باز سایه ات نشسته خمار.
پشت همهمه‍ی عکسها، یادها
یادهای همان بهار، همان آُمید
بهاری در همیشه هایی دور
کنار خوابِ پروانه های بی تاب.
چه ساده، چه عریان
چه بیگناه تن های ما.
عمق نگاهمان، چکّه چکّه میان ِ واژه ها
جیغ ِ سطرهایمان، غلتِ شور انگیز خیال
مدام در پی خطابِ ما، کشیده قد لابلای بوته ها.
وحشی وُ منگ هنوز حضور بی حضورمان
شور ِ تبخیر ِ هوس هنوز سرگیجه هایمان
هنوز شب که نمناک می رسد
چشمکِ شعر من به ساز تو تا سحر روی تاکها می دود
خط می شود
خط می دهد
خطها چه شیرین مرا تا تو
تا کشاله های بلوط می کشند.

از مجموعه خواب زیتون


چند نوپردازی
از : محمد علی شکیبائی

1
وقتی بهار نام تو را دُزدید
آسمان دو ستاره کم داشت
ما به آن سمتِ رودخانه رسیدیم
آنان در جزیره ی یادِ تو
تنها بودند.
ما در تنهایی ی آنان
تنهاتر شدیم.
وقتی بهار نام تو را دُزدید
من در یک قدمی ی باران
چترم را گُم کردم
پنجره چشمان اش را
به ما بخشید.

2

هیکلِ باد بر آینه ریخت
آینه تب کرد
ماه در آینه سوخت.
3
وقتی دلم شکست
انجیرهای خانه به من گفتند:
ما
شب های بی ستاره کم داریم.

4
از باغِ پُر ستاره گذر کردیم
یک جفت کبوترِ آبی
در انتظارِ افق بودند.
دیوارِ حوصله مان تَرَک برداشت
از لابلای تَرَک ها
خزان روئید.
از باغِ پُر ستاره گذر کردیم
شادی
در دست هامان گُم شد
فصلی گذشت
ما فصل های گُمشده را
دوباره فراخواندیم.
5
چهار ساعت است
که قطارِ نیمه شب تأخیر دارد
بر دیوارِ خاطرات ام دستی می کشم
یک قرن می گذرد.